تبليغاتX
ღ.·•·.•قسم به روزهای تنهاییღ.·•·.•♥ღ.·•.
ღ.·•·.•قسم به روزهای تنهاییღ.·•·.•♥ღ.·•.

یه روزی قسم میخوردکه دوسم داره ....اماحالاقسم میخورم که تنهام!

 

پ ن1:اول سلام

پ ن2:من خوبم اما اينجاهيچي سرجاش نيس

پ ن3:كي فكرشوميكردكسي كه يه روزي جرئت نداشت توچشات نيگابندازه حالابيادراست راست جلوت بگه وبخنده وبشه رفيق شفيق؟!

پ ن4:واسه سماخواستگاراومده اماهيچ كي بهم نميگه جواب آخرچي شده يني من هنوزكوشولوام؟(آيكون لب ولوچه ي آويزون)

پ ن5:تصميماتي دارم هلوووو ...ودعاكنيدتاآخرش برموكم نيارم

پ ن6:دلم واست تنگوليده ماري جونم ....عاشقتم مارينا كاش زودترروزه تولدت برسه تامن ببينمت

پ ن7:من گشنمه!!!شامم خوردما اما .....اي كاردبخوره به اون شيكمت...(ازقول باباجانمان بود)

پ ن8:هههههههههههههيييييييي...............بلاگفاچه سوتوكوره ولی خودمونیما این بلاگفاهم دنگش کمه!!!!!!!!!!!

پ ن9:شاید این راه هیچ جای رسیدن به تو نداشته باشه ولی بدون که منم نمی خوام برسم

 پ ن10: بگــــــــــــــــــــــــــــــــــــو کیو دیدم ؟! یکی از بچه های کلاس زبان !!! برام بوق زد !نـــــــــــه!

پ ن11:خدا مهربون تر از این حرفاس ، بفهم!

پ ن12:بيب بيب برين كنارمسيرمن عوض شده....تويكي دهنتوببندكه خندم ميگيره !!!!!!!

پ ن13:واقعازندگي واسه چي؟؟؟آهان واسه انتقام okيادم رفته بودا!!

پ ن14:فك كن فاطي داره ميره دانشگاه....اون وقت منه مفلس بدبخت بيچاره ي فلك زده بايد بشينم توخونه بااقدس خانوم ايناسبزي پاك كنم ...عمراحرفشم نزن ...دانشگاه دستاتوبازكن كه من دارم ميام....اونم باكله

پ ن15:من اينقذه خشتم دلم ميخادتاصب لالاكنم...اماحيف كه شرم شلوخه....

پ ن16:ديوووووووووووونه هيچ معلومه توكجايي؟؟؟؟مياي گل ميذاري درميري؟!

پ ن17:مرررررررررررررررررررسي..به اين پي نويس

پ ن18:تركيدم بس كه نارنگي خوردم يك كيلودر۱ساعت باسرعت مافوق صوت...باورنداري...جون توراس ميگم!

پ ن19:                                    (اين يكي مي تونه خالي باشه خب ...مگه چيه ...نون بخرم؟!)

پ ن20:اوه اوه يادم رفته نمازموبخونم مارفتيم....... الصلاة...الصلاة

 قسم به روزهای تنهایی

 

هك شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:55 توسط .....¤¯`°•_¸ ¤«قسم»¤ ¸_•°´¯¤ ......| |

 

برای رویاهایم خاطره سرودم ،

به یادت ستاره ها شمردم

و خندیدم برای دنیایی که هدیه اش با تو بودن بود ...

برای خدای محرمم رقصیدم که برای خوشبخیت بنوازد!

به تمام فرشته ها لبخند زدم ،

تا از راندن شيطان به تو ببالند...

تمام زيباييم را گرو گذاشتم ،

تا ذره اي از محبتت به من زندگي بخشد ،

تمام زيباييم براي با تو گريستن به هدر رفت...

و اين اکنون من است که آهسته زیرلب می گوید:

 "امیدوارم قطره هاي اشکم درياي بدبختیت شود"

باور کن...

                                                                    

پ.ن: روزاها تکراری ان ...همین!

باورنداری؟؟؟؟

قسم به روزهای تنهایی

هك شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:29 توسط .....¤¯`°•_¸ ¤«قسم»¤ ¸_•°´¯¤ ......| |

پاییز را به رخ من نکشان

که آسمانش چه رنگیست!

که می تاباند برایت تمام زیباییش را 

 و آواز می خواند بر تمام اشک های نارجی ات...

و فقط صداییست که برای من می ماند،

همینُ بس!

ساحلش طوفانیست

و هوایی که ابرهای فرفری اش را

بر سرم صاعقه می زند ....

فقط برای یک لحظه ایستادن !

سرم را بالا کردم تا با تمام وجود فریاد بزنم

ولی سهم من پرنده ای بود

که نمی دانست دوست داشتن برای دعا کردن است

و دعا کردن حرمت دارد ...

پس خودت را بر سر آن احمقی راحت کن

که شیطان سمفونی زندگیش است!

قسم به روزهای تنهایی

 

هك شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:8 توسط .....¤¯`°•_¸ ¤«قسم»¤ ¸_•°´¯¤ ......|

من....تنها....باورام...هيچي ...پوچي....

تواين اتاق ...بااين آدمكا.....آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چي خيال ميكردم چي شد!!!...

هرچيزي بودي غيره اين يكي ...

يه هفته اس كه پرم ازحس نوشتن امانميتونم خالي شم ....پرم ازفرياد...جيغ وداداماصدايي ازم درنمياد...فقط لبخنداجباري ...همه چي ازروي ادب....زندگيه كليشه اي...يه هفته اس كه دارم نفرينت ميكنم  باورت ميشه مني كه دلم نمي اومدخون ازدماغت بيادحالا دارم نفرينت ميكنم ...."خداياتوروبه حق فاطمه ي زهرا كاري روباهاش كن كه بامن كرد...اميدوارم به روزمن بيفتي"

هههوووووووووووي عوضي :ببين چي ميگم: برام مهم ني اون ايكبيري ها دارن زيادي ترازدهنشون زرتوپرت ميكنن...الان فقط برام اين مهمه كه روزي كه به خفت افتادي زل بزني توچشام وبگي "گوه خوردم "اون وقت منم بلدم چه جوري بازي كنم!!!!!!!!!!

هشت روزه ديگه ميشه شيش ماه ...شيش ماه كه هيچي اززندگي كردن نفهميدم

همشم تقصيراون احمقه ...اون حيوون لاشي كه هيچ بويي ازآدميت نبرده ...

من داغونم نه به خاطراون كثافت به خاطرخودم به خاطرسادگيم به خاطرحماقتم به خاطرباختم به خاطرهمه چيز به خاطردانشگام به خاطرفشارروحيم اينجاتواين خونه ...به خاطرهيچ چيزوهمه چيز...!!!!!!!

چي بهت رسيدمنوبه اين روزانداختي ؟؟؟هان؟؟؟!!چي گيرت اومد؟

اينقدرتواين شيش ماهي گريه كردم كه چشام ضعيف شده

آخه چرابازيم دادي؟؟؟

چرا؟؟؟

هووووووووي احمق باتوام

چرافك كردي من ازاوناشم؟

چرافك كردي منم مثه توكثيفم؟

اينجاهيچكي منونميفهمه اينافقط ادعاشون ميشه

خداااااااااااااااااااااااااااتوديگه چرادوسم نداري؟؟؟

توكه اينطوري نبودي توهميشه دستموميگرفتي درس وقتي كه لبه پرتگاه بودم

 

اون آشغال اداعاداشت كه پاي هرتاواني مي ايسته اماانگاراين منم كه دارم تاوان ميدم

امانترس بي ريخته بدقواره يه روزنوبت توام ميشه

كافيه يه باره ديگه اين طرفاپيدات شه به قرآن رسوات ميكنم ...(؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)خودت میدونی ینی چی

توكه منوميشناسي توكه ديگه ميدوني من چقدشررررررررررم!

 آدمای کثیفوبایدتوکثافتابالاآورد

ازاين پست بدم ميادچون بازم رنگ توروداره ولي اين ديگه آخريشه

ازاين به بعدفقط خودموخودم

رفتم....

         رفتی.....

                    رفت ....

وتنهاچیزی که باقی مونداثبات لجن بودنه اون وسادگیه من بود!!!!!!!!!!

قسم به روزهاي تنهايي

هك شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:42 توسط .....¤¯`°•_¸ ¤«قسم»¤ ¸_•°´¯¤ ......| |

 

 

هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس...!!!!!!!!!!!

 

. .

.

.

.

تااطلاع ثانوي همگي برين روسايلنت

فعلااصلاحسش نيس

مام دلمون خوشه داريم زندگي ميكنيم

واقعاكه.......

؟؟؟؟؟؟؟

!!!!!

؟؟؟

!!

؟

دیگه اصلامهم نیس

نیس

نیس

نیس

.

.

.

 

من؟؟

كي گفته؟

توواقعاميخواي بدوني؟

اصلاااااااااااااااااااااااا....

من حتي اون جارونديدم

باوركن!...

.

.

اصلا به توچه ربطي داره ....

.

نقطه سرخط

 

پ ن1:س.گ شدم باز

پ ن2:تهوع ميدوني چيه ؟؟؟اووووعععع

پ ن3:داره خودشوتيكه تيكه ميكنه واسه فضولي...محض اطلاع دوست نداشتم برم چيه حرفي داري ؟؟؟بنال.....

پ ن4:چراتواينقدرتكراري شدي؟؟؟...هان... واقعاچرا؟

پ ن5:ازهمون اولش ميدونستم من مال اونجانيستم حالم داره ازاین دنیای ایکبیری بهم میخوره

یکی باس منونجات بده ازاین کثافت

پ ن6:من ازت بدم مياداحمق جون چندشم ميشه وقتي بهم نيگاميكني ...چيه؟  آره باتوام كاپيتان زپرتي!!!

پ ن7:خريت بسه اينجااوله راهه...بايددادبزني و بگي وايسامنم بيام

 


من اين وسطاجاموندم كسي ميتونه بگه من كجام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قسم به روزهاي تنهايي

هك شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:33 توسط .....¤¯`°•_¸ ¤«قسم»¤ ¸_•°´¯¤ ......| |

اگه تونبودي:

 

ياخودموميكشتم

 

                         ياخودموميكشتن

 

فرقش فقط توي دوتاحرفه!مهم اينه كه شايدمنم ميرفتم

                                     

                                   وااااااي چرادادميزني.....

 

....هيس!آروم بخت من خوابه....

پ ن:ازروزي كه زهراحسيني اومده توماه عسل منم افتادم به جون كتاب "دا"كتاب فوق العاده جالبيه تاحالا300صفحشوخوندم پيشنهادميكنم حتمابخونينش

باباي

قسم به روزهاي تنهايي

هك شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:54 توسط .....¤¯`°•_¸ ¤«قسم»¤ ¸_•°´¯¤ ......| |

 

سكانس شيشم:

 

27آذر87غيدغدير

تواتاقم بودم كه ديدم انگارمهمون داريم صداي خوشوبش مي اومد

اومدم ديدم...بله انگارخودشونن پسرعمه هام وشوهردخترعمم اومده بودن مجردي آخه عمم خودش مهمون داشت

واردشدم وگفتم:سلام

باهمه سلامواحوالپرسي كردمونشستم

واي خدا.....تموم اون روزومقصدنگاههاش ...دلم ميخواست زمان نگذره واونانرن امانشد....

وقته رفتن گفت:خب دختردايي عيدي ماچي شدناسلامتي سيديا!!!

منم بهشون عيدي دادم واونارفتن.امااون روزنگاهشووقت رفتن هيچ وقت يادم نميره....نگاهي كه هزارويك جورحرف توش هست

روزخوبي بود

 

.

.

.

.

اين داستان وتماسها وارتباطات اونقدرادامه داشت كه من ديگه نتونستم تحت هيچ شرايطي قيدشوبزنم

200هزارتومن قبض موبايل ميتونه گوياي اين قضيه باشه

.

.

.

سكانس هفتم:

 

عيد88

داشتم نمازمغرب ميخوندم كه ديدم گوشي داره خودشوتيكه تيكه ميكنه زودي نمازموتموم كردم وسلام كردم

جوابموداد

گفتم:چي شده چراصدات اينطوريه ؟

گفت :چيزي نيس فقط زنگ زدم توآرومم كني تومحل كارم مشكل پيداكردم

گفتم:نخيرجانم تويه چيزيت هست من الكي يه چيزي نميگم ميدونم ازچي ناراحتي!!

گفت:بي خيال توروناراحتت نميكنم

گفتم:موردنداره ....ناراحتي تومنوبيشترعذاب ميده ...بگوببينم چه خبر؟چيكاركردي بامامانت؟

گفت:گفتم بهشون

گفتم :خب

گفت:هيچي ديگه زدن توبرجكم....همشون زدن توبرجكم

ومن فقط تونستم سكوت كنم ....

زبونم شده بوديه تيكه سنگ....داشتم سنكوب ميكردم

به زحمت گفتم:خب توچي گفتي؟

گفت:توكه مامانموميشناسي...مث خودت لجبازويك دنده اس

 

نميدونم چراديگه نتونستم حرف بزنم قطع كه كردم بي اختيارولوشدم روسجاده اونقدرگريه كردم كه جوني واسم نمونده بود...آخه چرااين همه سخت گيري؟چرا؟نه راه پس داشتم نه راه پيش

 

مدام زنگ ميزدومنم جوابشونميدادم يني جوني نداشتم كه جواب بدم دستام رمق نداشت اشكاموپاك كنه

فك كنم اون آخرين باري بودكه سرسجاده دعاكردم

ازاون به بعدجروبحث ويكي بدوكردنابين مازيادشد امابه جايي نرسيد

اون بدبخت مرخصي ميگرفت كه بيادگرگان وموضوع رورسمي كنه اما بازم بامخالفتاي اونا روبه روميشدچندين باراينكاروكرد تااينكه اينباركفرمامانش دراومد

اشكال ازاين جابودكه گذشته هااتفاقاتي افتاده بودكه انگارمنواون داشتيم تاوانشوميداديم...تاوانه يه داستانه فسيل شده!

 

بهش ميگفتم مامانت بايدموافقت كنه بابات كه حرفي نداره

ميگفت:نه تواشتباه ميكني توازمامانم يه غول ساختي واسه خودت اوني كه حرف آخروميزنه بابامه

گفتم:باشه ببينيم وتعريف كنيم من كه ميدونم آخرش به حرفم ميرسي

 

ازاون روزبه بعدشوهرعمم يه جورديگه نيگام ميكرديه برخوردگرم وصميمانه

خلاصه يه روزاومدوگفت:بابام راضيه

گفتم:ومامانت؟

گفت:امااون همچنان مخالفت ميكنه اگه يه بارديگه اسمتوبيارم پيشش اوضاع قاراشميش ميشه!!!!!ناجور

منم بابي حوصله گي گفتم:نگفتم بهت؟!من خودموواسه شنيدن اين خبرآماده كرده بودم...

خدافظي كردم تاچندروز ديپرس ودمق حالوحوصله ي هيچ كيونداشتم به تماساش جواب نميدادم

.

.

.

.

.

سكانش هشتم:

 

چشام به چشاش دوخته شد....يه آن هردورومونوبرگردونديم وبه ماشينايي كه داشتن باسرعت ازكنارمون ردميشدن نيگاميكرديم

داشتم به بيرون نيگاه ميكردم بازم اين دل صاب مرده طاقت نياورد بيصدااشكم ريخت صداي بي صداييموكه شنيدبادستاي گرمش روموبرگردوند

 گفت:داري گريه ميكني خوشگلم؟

هيچي نگفتم

خنديدوگفت ماشديم مث اين فيلم هنديا!!!!توراجوي مني.... منم راجوي تو....راجوووووووووووووووو

خندم گرفت...

گفت:ايول بخند!

گفتم:يني ميشه؟

آهي كشيدوبابغض گفت:نميدونم

عصباني شدم وگفتم:باباتو24سالته آدم به اين گنده گي نمي تونه خودش واسه آيندش تصميم بگيره ؟چطورنيماهرچي كه ميخوادميگيره؟!بااينكه يه سال ازتوكوچيكتره همه جاخرش ميره؟!اماتوچي؟...واسه آيندت نميتوني تصميم بگيري؟

آروم گفت:توميگي من چيكاركنم؟

دستموازتودستاش كشيدم بيرون ودادزدم گفتم :من چه ميدونم؟

اين دفه صداي گريم بلندترشده بود

آروم سرموگذاشت روسينش صداي قلبش روميشنيدم تندميزد...خيلي تند... روسرم احساس خيسي ميكردم سرموكه بلندكردم ديدم داره گريه ميكنه

اشكاشوپاك كردموگفتم:خجالت بكش مرده گنده... توديگه واسه چي گريه ميكني؟

اون خيلي سخت گريه ميكنه  كم پيش مياداشكاشوببينم.....

.

.

.

.

سكانس آخر:

 

5مرداد88مشهدحرم امام رضا تنهاروبه روي ايوون طلاش نشسته بودم

ديدم گوشيم داره زنگ ميخوره اين دفه سعي كردم رسمي ترصحبت كنم

شايدواقعابايدتسليم تقديرشد

گفتم:سلام

گفت:سلام...چطوري؟

گفتم:به لطف شمابدنيستم

گفت:دستم ميندازي؟

گفتم:نه والا چيزبدي گفتم؟

 

ديدم انگاراگه من بخوام ادامه بدم بينمون شكرآب ميشه

 

گفتم:خب بفرمايين امري داشتين؟

گفت:توچرااينطوري شدي....بخدامن تمومه سعيموكردم به هردري زدم نشدكه نشد

ميدونم...ميدونم آره تونفرينم كردي كه مدام دارم به دراي بسته ميخورم...

گفتم:مگه يادت رفته چي بهت گفتم...بهت گفته بودم كه اهل نفرين نيستم بهت گفته بودم ميخواي بري...برو...امااشكامويادت نره

گفت:شرمنده روشوندارم توچشات نيگاكنم حق باتو...

گفتم:هه ...آره ميدونم

گفت:اگه توبخواي ميتونم ازاول شروع كنم....چي ميگي حالاهستي دوباره؟

گفتم:نه انگارگرفتي مارو!اين همه مدت پات موندم چيكاركردي مثلا؟هيچي؟حالااين دفه اگه توبخواي من ديگه نميخوام

بغض لعنتي گلوموفشارميداداشكم ميريخت ومن متوجه نگاه كناريم بودم كه زل زده بود توصورتم ....صدام ميلرزيد مجبوربودم هرحرفموچندباربزنم تامتوجه شه

صداي نفس نفس زدنوميشنيدم ....فهميدم داره گريه ميكنه ....يه آن دلم واسه خودمون سوخت !!

گفتم:باشه بروپسرعمه من دلم نميخوادرابطه ي خانواده هاخراب شه...من دلم نميخوادعمم ازآرزوش دست بكشه....باشه بياهمين جاتمومش كنيم ...من تسليم!

ولي سعي كن ديگه چشام به چشات نيفته ...ميدوني چيه ...ميخوام بااين فاميل قطع رابطه كنم

گفت:آخه چرامگه اوناچه گناهي كردن؟يني منم ديگه نيام خونتون؟

گفتم:شمابفرمايين قدمتون روچشم....اماسعي كن جلوم آفتابي نشي

گفت:خانومي عروس شدي خبرم كن....اميدوارم بهترازمنه چلغوزگيرت بيادكه حتماهم اينطورميشه

اين دفه ديگه نتونستم خودموكنترل كنم بلندبلندگريم گرفت

آروم كه شدم گفتم:توهم منودعوت كن شايداومدم ....بذاراگه قراره ببينمت تولباس دامادي باشي...ولي بدون هيچكي واسه من ...تونميشه

گفت:متاسفم كه اينطوري شدتوبهترينه من بودي ...اماحيف كه هيچ كي منوتورونفهميد!

گفتم:تاسف تو فايده اي به حال من نداره ...فرمايشي نيس

باترديدگفت:نه ديگه ....

گفتم:خدافظ واسه هميشه راجوووو

اينوگفتم وگوشي روانداختم پايين گريه امونم نميداد فقط ميخواستم دادبزنم ميخواستم جيغ بكشم بگم آخه چرا؟چراسهم من اين بود ؟مگه تواون داستان لعنتي منواون چقدرسهيم بوديم كه حالابايدچوبشوميخورديم؟من بايدتاوان كدوم اشتباموميدادم؟

 

من اون روزتوحرم مردم وديگه چيزي به اسم من وجودنداشت من ديگه من نبودم ...هه....امام رضاهم كه انگارمنونديد!بعدشم مث ديوونه هاكيفموانداختم رودوشم وباچشاي خيس راهيه خونه ي آبجيم شدم .

حالااين همه مدت ازاين جريان ميگذره ومن دارم باخاطراتش سرميكنم با لوس بازياش با اذيت كردناش با غرغراش ....

خدايااين منصفانه نبود!

 

...واين هم آخرتراژدي تنهايي قسم

 


پ ن1:دراين تراژدي خيلي ازسكانس هاوديالوگ هابنابه دلايلي مبسوط حذف گرديد

پ ن2:متن اين تراژدي برگرفته ازتلخ ترين روزهاي زندگيه قسم بود.

پ ن3:امروزكلي گشتم تاهمون ادكلني كه ايمان ميزد روپيداش كردم...بوي خوشوميده منوبرده توهمون حال وهوا....جاده ساري توي غروب آفتاب....!!!!!

قسم به روزهای تنهایی

هك شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:44 توسط .....¤¯`°•_¸ ¤«قسم»¤ ¸_•°´¯¤ ......| |

 

سكانس اول:

 

ساعت حول وهوش5بعدازظهره ومن مشغول جمع وجوركردن اين خرابه ي شام (اتاقم) بودم كه...

گوشيم صداكرد.....خط ثابت اونم ازتهران....بايدحدس ميزدم كي باشه

گفتم:بله

صدايي نيومد

گفتم:بفرماييد

گفت:سلام

گفتم : ااااا سلام،تويي؟پس چراحرف نميزني؟چطوري؟چي شده ياده ماكردي پسرعمه؟

گفت:توچطوري ؟خوش ميگذره واسه كنكورميخوني يانه بچه زرنگ؟دايي چطوره؟

گفتم: خوبه...يني همه خوبن ...خب آره اگه نخونم چيكاركنم !

گفت :شرمنده انگارمزاحم شدم

گفتم: نه بابا اين چه حرفيه ...كجايي الان....اين صداي چي بود؟

گفت:تهرانم، بابا ناسلامتي اين جافرودگاستا! اينم صداي هواپيماست ميخوادبپره

گفتم:آهان....توميخواي بپرونيش

گفت:نه واسه بچه هاست(منظوردوستاشه)...ديدم بيكارم گفتم يه حالي ازت بپرسم

گفتم:پس كي مياي خونه؟واسه گرگان پرواز نداري؟

گفت:معلوم نيس .....فعلاكه انگارهرچي پروازه شماله واسه دوستامه

گفتم: ممنون... درهرصورت لطف كردي

گفت :خواهش ميكنم ...كاري داشتي بهم بزنگ

گفتم:روچشم پسرعمه...كاري نداري؟

گفت:قرررررررررررررررررررررررررررررربانت(باهمون لفظ هميشگي كه هميشه دوسش داشتم)

گفتم:خدافظ وبعدشم قطع كردم

.

.

.

سكانس دوم:

 

چندروزگذشته ومن هنوزكه هنوزه دارم اززنگ زدن اون ودليلش شاخ درميارم مطمئنادليلش يه احوال پرسيه ساده نبود  يني ممكنه 2باره اون اتفاقها زنده بشه ....چرابعدازاون روزبي خيال نشدماكه حرفامونوزده بوديم!!!!؟؟؟

توهمين افكاربودم كه گوشيم زنگ خورد

ديدم آره انگاربازم خودشه امااينبارباخط خودش زنگيده بود

گوشيوورداشتم سلام كردم

گفت:عليكم خانوم خانوما....نزنگيدي

گفتم :بايدميزنگيدم؟

گفت:خب من گفتم درخدمتم

گفتم :فدات شم اما فعلاكه كاري نداشتم خب پس چرابايدمزاحم كارت ميشدم كاپيتان كوچولو!

گفت:ااااي بي معرفت!!!!!

گفتم:چي شده جديدامهربون شدي  توواسه همه ي فاميل همينطور ميزنگي كه دلتنگ نشي؟

گفت:نه همشون... واسه مخصوصاش ميزنگم كه ناجوردلتنگ ميشم

گوشام داغ كرده بود...فك كنم قرمزم شده بودم...انگارچيزايي كه بهش فك كرده بودم درست ازآب دراومده بود...واي خدايني چطورممكنه ؟؟؟!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم :خب!.....

گفت:خب به جمالت ....حالشوداري2كلوم  حرف حساب بزنيم

گفتم :حرف حساب؟؟....خب آره بفرما

گفت :اون روزيادته مامانم ازمكه اومده بود

گفتم :خب...

گفت :جشن عقدآرزويادته،،،فلان روزيادته؟.....

گفتم:آره چطورمگه ؟

گفت:اگه بهت بگم دوست دارم باورت ميشه

كپ كرده بودم نميدونستم چي بايدبگم ....كينه واسه اتفاقي كه توي عيدپارسال افتاديانه بگم كه منم دوسش دارم

گفتم:چي بگم والا....خيلي غيره منتظره بودكاپيتان ....كپيدم من.....!!!!!!!!!!!

ديدم نميتونم اين فكوبجنبونم

گفتم:ببين من فعلانميتونم حرف بزنم بعدابزنگ....باباي

وبعدشم قطع كردم

اشكم دراومده بود

مونده بودم چيوباوركنم حرفاي توعيدپارسال ياحرفاي امروزشو

زدم به دنده ي خريت ولجبازي گفتم اينبارمن ميخوام لهش كنم.....اگه اين دفه زنگ زدميگم ديگه به من فك نكنه من ازش بدم مياد.....

.

.

.

سكانس سوم:

 

.چندروزي گذشت وديدم بازم زنگيدومن چيزي روكه باخودم قرارگذاشته بودم بگم روگفتم

گفت:يني ديگه دوسم نداري؟

گفتم: راستشوميخواي بدوني؟

گفت:خب آره

باقاطعيعت وبغضي كه داشت خفم ميكرد گفتم:ديگه نه!!!!!!!

 

گفت:نشنيدم

گفتم:چراشنيدي

گفت:امامن دوست دارم

گفتم:مختاري....فقط بپاخودت ضررنكني

گفت:خيلي تيزي خانومي خوشم اومد

گفتم:خب ديگه حالاخودداني

وبدونه خدافظي قطع كردم

.

.

.

سكانس چهارم:

 

چندروزي ذهنم درگيربود نميدونستم كاري كه كردم واقعادرست بوديانه؟!!

ازطرفي منم دوسش داشتم خب نميشدمنكرحسي بشم كه داره توي دلم وول وول ميخوره...

هفته ها وماههاگذشت حالاديگه هم اون دلموبه دست آوردوهم من بيشترازقبل بهش وابسته شده بودم

.

.

.

.

سكانس پنجم:

 

_سلام نفس

_به سلام خانوم من چطوره؟

_خوبم اگه توبذاري

_چطورمگه اوشكيله مگه من چيكارت كردم ؟؟

_هيچي باباهردفه ميشنوم يه هواپيماسقوط كرده دلم هزارراه ميره پس كي ميخواي ازاين عشقت دس ورداري؟؟....نه جدي اگه من ازت بخوام خلبان نباشي وبري سره يه كاره ديگه ميري

_نشدديگه......سوالاي سخت سخت مي پرسياتوكه ميدوني من اگه پروازنرم سرحال نيستم

_توجواب بده كاريت نباشه

سكوت ميكنه وبعدباصداي نسبتا آرومي ميگه:

_خب آره....اگه توبخواي آره ميرم

منم ديدم مرامش داره لهم ميكنه گفتم كم نيارم

_نه عزيزم حالاكه صداقتتوبهم ثابت كردي بااينكه ميدونم عاشق شغلت هستي پس به كارت ادامه بده منم يه جورايي باخودم كنارميام..مث اينكه چاره اي نيس

گفت:خواستم بگم امشب ازساعت11گوشيم خاموشه واسه اينكه...

حرفشوقطع كردموگفتم واسه اينكه پروازداري

خنديدوگفت:آره

گفتم :كجادوباره؟

گفت :كيش

گفتم:كي ميشيني؟

گفت:معلوم نيس...همه چي آماده اس امااول بايدكابينوچك كنم وبعدشم هوتوتو بپريم هوا!احتمالا12به بعدبهت زنگ بزنم

گفتم:شيطون به مهمون داراي بي ريختتون نيگا نكنياسرتوگوش تاگوش ميبرم ميذارم كف دستت

گفت:واي چه خشن من خانوم خشن نميخواما!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدهردوخنديديم وگفت هروقت نشستم تك ميزنم واست

گفتم :مراقب خودت باش نفس دلم شورميزنه.....

گفت:خيالت جم من كارموخوب بلدم به من ميگن كاپيتان جيم بو !!!!

ساعت 11شدومن چشاموبه آسمون دوختم پلكم لرزيد....سردم شد

ازاينكه پاش روزمين نيس ته دلم خالي ميشه

يه ساعت تموم يا باآسمون نيگاكردم يا به ساعت ...حالامگه اين زمانه لعنتي ميگذره يه ساعت شده بوديه سال!

ساعت 12شد....خبري ازش نبود.....ساعت1شب امابازم گوشيش خاموش بود ترسيدم .....تاصب خوابم نبرد

به چه زحمتي صب شد

زنگيدم گوشيش روشن بوداماورنمي داشت

بيشترترسيدم....خداميدونه چي به من گذشته

 

ساعت4بعدازظهر:

 

سلام

گفتم:عليك سلام هيچ معلومه توكجايي؟فك نميكني نگرانت ميشم؟

گفت:بابامن كه گفتم خيالت جم عسلم ....ماسالم نشستيم اماتوي كيش وقتي خواستم هواپيماروتحويل بدم يهومشكل پيداكردوتكنسين ها اومدمنم گيرافتاده بودم مجبوربودم بمونم تامشكلش رفع بشه وقتي رسيدم هتل ديگه صب شده بود گوشي روهم گذاشتم روسايلنت...

گفتم:توآخرش منودق ميدي....باباچراسواراين آهن پارها ميشي؟

گفت:واي واي خانوم خوشگله توبه عشق من وبه هووي خودت ميگي آهن پاره ؟؟!!من ميخوام برم بازارچيزي نميخواي واست بخرم؟؟

گفتم:قوربونت من فقط سلامتيتوميخوام...اينقدم منوجون به سرنكن.

گفت:روچشم...فعلاكاري نداري

گفتم:باباي

.

.

.

.

.

روزهاوماهها ميگذره ومن احساس ميكنم بيشترازقبل عاشقشم..نبوددودوريش بيشترازقبل عذابم ميداد ...تبريز...كيش ...بوشهر...كرمان ...مشهد.....لندن...پاريس ...فرانكفورت....وخلاصه هرجايي كه فكرشوبكني به خاطرهمين هرچندماه يك بارميتونستم ببينمش اونم به چه سختي ومصيبتي...انتظار...انتظارروزوشبم شده بودانتظار!

پ ن:واين داستان همچنان ادمه دارد....

 

 

قسم به روزهای تنهایی

هك شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 21:32 توسط .....¤¯`°•_¸ ¤«قسم»¤ ¸_•°´¯¤ ......| |

حتماپيش خودت فك كردي دارم خالي ميبندم حتماگفتي من آدمش نيستم كه روحرفي كه زدم بمونم ...من موندم ....من روحرفي كه زدم موندم وتوهم ديدي كه من چقدرمغرورم... واسه همين چشات به ماشين خيره شدچون خواستي بفهمي اوني كه پشت فرمون نشسته منم يازينب...آره ديدي چه راحت بود...همه اومدن امامن نيومدم  توهمه روديدي امامن بين شون نبودم ....بهت گفته بودم كه ديگه منونمي بيني....!

طفلك سانازحتمافك كرده ازش دلخورم كه نرفتم جشنش...درسته كه اراده ي من شده يه اسب افسارگسيخته كه هيچ رقمه نمي تونم كنترلش كنم امااين جوراهم نيس هنوز يه چيزي به اسم غروروكينه توخودم احساس ميكنم

اون روزوقتي زينب ازاون ميگفت ازاينكه همه سراغ منوگرفتن ازاينكه نيومدن من تويه همچين جشني كه همه ي فاميل هستندالامن واسشون شده بوديه علامت سوال بزرگ...ميخواستم دادبزنم ميخواستم جيغ بكشم نميدونم چرا؟؟

خوشحال بودم ازاينكه فهميده من نرفتم فهميده هنوزمثه اون روزالجبازم ويك دنده !!!! اماوجدانادلم واسش يه ذره شده ازطرفي هم داشتم ديوونه ميشدم

 

ميگفت يه لباس مردونه پوشيده بودفك كنم بدونم كدوم لباسشوميگه هموني كه رنگش روشنه وانداميه اون لباسشوخيلي دوس دارم وقتي اونومي پوشه دلم ميخوادبپرم توبغلش واون لپاشوگازبگيرم ...اماحيف!

افسوس كه مجال بي رحمانه اندك بودوواقعه سخت منتظر!

 

 بغضم شيكست بعده چارماه حالاديگه وقتشه دادبزنم بگم دلم برات تنگ شده بگم كه جاي خاليتوحس ميكنم بگم دلم هواي دستاتوكرده ...ميخوام بگم كه هنوزم دوست دارم ميخوام بگم دلم واسه اون خيابونواون همه گشت وگذارلك زده ...جاده ساري يادته ؟؟؟تخت گاز ميرفتيم تا ته تهش ....تااوج آرزوهامون....شيرينيه خاطره ها... امانميگم پشيمونم ...نميگم كاش اون روزاون حرفاروبهت نميزدم ...نميگم من اشتباه كردم ...نميگم چون درتوجنمي نديدم ....ولي نميدونم چراكابوست ولم نميكنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آره من فراموشت نكردم اما اين غروره لعنتي نذاشت كه بيام.

تاريكي سايه انداخته رودلم

بادبادك آرزوهام زخمي شده وداره كم كم از عرش به فرش ميرسه

ستاره ها باهام قهرن وقتي كه به آسمونش نيگا ميكنم  همشون بهم دهن كجي مي كنن

غم تودلم بيداد ميكنه واسه همينه كه شبيه ديوونه هاشدم

يه درد تودلمه كه هيچ مرهمي نداره

جزاون كه خودت مي دوني خدا....

به پوچي رسيدم...

ته ته خودم گشتم ورسيدم به پوچي !

به هيچ ...

به نبودن....

پس بذارقسم بخورم كه بازم تنهاترينم!!!!!!

 

پ ن:مي دونم آره ...وبم خيلي بوي غم گرفته ....خب ميگي چيكاركنم ؟؟؟؟البت يه فكرايي دارم تاببينيم چي ميشه....

 

...زت شمازياد!

 

قسم به روزهاي تنهايي

هك شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:50 توسط .....¤¯`°•_¸ ¤«قسم»¤ ¸_•°´¯¤ ......| |

...

احساس پوچي ميكنم

 احساس سرگردونيه يه حباب

طعم تلخ انتقام....

 گم شدن آرزوهام_______چراكسي نشونم نميده؟اوناكجارفتن اون همه آرزوهاي رنگي؟

 ميتونستي حدس بزني؟

دلم خوش بود منم به آرزوم رسيدم

حالاميشه فهميدآرزوي من چيزه ديگه اس...

 من واين سكوت  ....  من ووزن سنگين اين تاريكي

تواين اتاق كه فقط يه پنجره داره ، يه راه به آسمون

نگاه كن اونم ستاره ي منه

ولي نه اون ستاره نيس اخه امشب آسمون ابريه      اه بازم چراغ هواپيما...

 الان كجايي؟داري ميخندي نه؟يادمه همش خودت ميگفتي شبابساط خنده به راهه ، هله هوله وكركره خنده.....تووسراج بااون ياروچي بوداسمش؟

خوشي  نه؟

حالاخيال مامان جونت راحت شد؟وقتي عمه ي آدم اينطوربگه ازبقيه چه انتظاري ميشه داشت....!

ازالان باخيال راحت پروازكن ديگه نگران من نباش ديگه نگودعاميكنم سالم بشينم به عشق دوباره ديدنت نه به خاطر خودم ...من هيچ وقته هيچ وقت نفرينت نميكنم هيچ وقت نميگم اميدوارم سقوط كني(بهم ميگه توهمش آرزوميكردي من خلبان اون هواپيمايي بودم كه چندوقته پيش سقوط كرد  يني من اينقدپستم...نه عزيزم من مثه تونيستم) من هنوزم......              

 نه ولشكن اون چشامال تونيس.............

 من دانشگاه قبول شدم نمي دونم كجاوچه رشته اي

حالاخيالت راحت شدحالابه مامانت بگو

بگوكه اون كاره خودشوكرد بگواونم تونست بگواون ازهيچ كي كمترنبودحتي ازاون آتناي خيالي!

بگوكه هرروزموندن توكتابخونه وسركردن بايه ساندويچ توتمومه روزجواب داده!بگوخسته بوداماالان دلش به آرزوهاش خوشه فومن ...بابلسر...رامسر..چالوس ...آمل ...اراك...چه ميدونم ...خلاصه هرجايي كه تونباشي ..آره من ميرم به مامانت بگو

 ديشب ،هتل زيتون ...نديدمت ؟!، نيمابود تونبودي چشاموتيزكردم امابازم تورونديدم باباتوديدم !!!تيپ زده بود

حتمابازم پرواز داشتي؟زياداميدوارنباش چون ديگه دووم نمياري...تقصيرمن نيس تواينوازم ساختي

ديدي كارخودتوكردي ،اززمين وزمان بيزارم ازهمه بيزارم ازخودم ازاين دم وبازدم بي هم نفس ازاين نفس سوخته ،آره من دارم ازدرون ميسوزم  نه ازرفتنت ازاين مي سوزم كه چراخاطراتتوباخودت نبردي؟!كاش ميدونستي

گلوريامي گفت" آتيشم مي سوزونه امامن دارم ازسرديه نگاهت مي سوزم"


پ ن۱: 4ماهه كه منتظريه همچين روزي بودم ...3شنبه جشن ساناز... ومن نميرم نميخوام دوباره چشام به چشاش بيفته

 نميخوام 2باره همه چيزواسم تازه بشه...

نميخوام بازم فك كنه به خاطراون اومدم

نميخوام فك كنه هنوزم دوسش دارم

نميخوام خيال كنه هنوزواسم مهمه

نميخوام 2باره اونطوري نگام كنه

همون نگاهاي زيرچشمي بااون لبخندزيركانه....

(ببين چه راحت دارم به خودم 2روغ ميگم)

 آخه چراكسي نميگه گناه من تواين جريان چي بود؟

 

پ ن2:تاوقتي اين همه دليل واسه چكيدن اشكات وجودداره شادي چرا؟؟؟؟؟!!!!....

 

پ ن3:امشب دوس دارم بنويسم چون هواي دلم مث اين آسمون ابري وهواي چشام باروني اماحيف كه خستم وازصداي اين بارون ميترسم

ازتنهايي مي ترسم ازبي هم زبوني مي ترسم ازفراركردن ميترسم فرارازچيزايي كه دوسشون دارم...........

من ميترسم ....كسي صداموميشنوه؟؟؟

 امشب كلي گريه كردم خالي شدم قده تمومه اين چندماه

 حالاميفهمم كه من اول راهواشتباه رفتم

                                   مازياران چشم ياري داشتيم

                                                            خودغلط بودآنچه مي پنداشتيم

قسم به روزهای تنهایی

 

هك شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 23:18 توسط .....¤¯`°•_¸ ¤«قسم»¤ ¸_•°´¯¤ ......| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ